خزعبلات کودک برف

 
اليزابت
نویسنده : کودک برف - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
 

   بايد داستانی بگويمت

   شب از نيمه گذشته است

   مرنجان مرا اليزابت زيبا!

   شعری می سرايم از مهجوری و مشتاقی

   آن گونه که تو دوست ميداری

    تمام سرگذشت عاشقی ام اين دو حرف است:

                             تو و اين غروب غريب نيزار!

  هرمان هسه/.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : کودک برف - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥
 

 

 

امروز چندمه؟

 

31 اسفند

 

ای بابا داشت یادم میرفت..

 

بچه ها امروز همه باید مشکی بپوشینا..

 

به اقا مصطفی گفتم به سهراب زنگ بزنه بگه سازمو ور داره

 

 بیاره،امروز می خوام رعناروسورپریز کنم...

 

میخوام امشب واسش ساز بزنم

 

شبه عروسیمه اخه!

  

بارون ..دود...گل...

  

سامان:سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی!

 

سامان:کجا میری تنهایی؟

 

سهراب..میلاد...یونس..حاجی فلاحی...

 

حاضرین...

 

همه با هم بردارینش..

 

یا علی..

 

بگو

 

لا اله الا الله

 

زندگی؟!

 

بارون...سامان...رعنا...

  

سامان: به خدا نمی ذارم تنها بمونی...

 

دکترا گفتن تا قبل عروسی خوب میشی..

 

نمی خواد مراسم رو عقب بندازیم..

 

باور کنین من اونروز گفتم رعنانمی خواد بره...

 

اما هیشکی بهم گوش  نداد.. گوش نداد..

 

سامان:آخه بی انصاف تومگه نبودی که می گفتی

 

تنهات نمیذارم

 

کجایی پس؟

 

ببین همه ی مهمونا اومدن ها

 

 بچه های بخشای دیگه رو هم دعوت کردم...

 

لا اله الا الله

 

بارون...خرما...حلوا...

 

بچه ها بخورین انقدر حلواش خوشمزست

 

این گلا رو هم می بینین

 

واسه رعنا از محوطه کندم..

 

خودش قول داده که میاد..

 

فکر می کنین دروغ میگم؟

 

من دروغ نمیگم

 

پارسال بهش نگفته بودن

 

امسال خودم دیدمش، بهم گفت که حتما میاد..

 

سهراب تو بگو من دروغ نمیگم

 

دهه ..چرا گریه میکنی...

 

خونه...خدا..رعنا...

 

بذارین یه بار دیگه نگاش کنم...

 

تورو خدا نذارینش اون تو..

 

آخه بی انصافا تنهایی میترسه..

 

حسین اقا ..تورو جون حمیدت بگو نذارنش..

 

نگا کن داره می خنده...

 

سهراب سازم و که آوردی..

 

بدش به من..

 

می دونم رعنا پشت در واستاده..

 

رعناگوش کن همون آهنگی که دوست داریه ها

 

با تو رفتم...

 

دهه سهراب بخوای گریه کنی نمی خونما..

 

با تو رفتم..

 

بی تو باز امدم..

 

از سر کوی او دل ِدیوانه..

 

دل ِدیوانه...

 

میشنوین صداشو..

 

داره باهام می خونه.

 

حالا بازم بگین که این دیوونست..

 

بابا امشب شب ِعروسیمه..

 

خانم پرستار به رعنای من زنگ زدین؟.

 

پرستار:اره گفت تا 2 ساعت دیگه از ارایشگاه میاد..

 

روز سوم

 

به خدا بابا نیاریش پیشم میذارم میرما..

 

اخه هفته ی دیگه عروسیمه شماها اسم خودتونو گذاشتین ادم؟

 

اینجا کجاست منو آوردین..

 

بابارو نگا! ..سهراب نگا..بهم میگه رعنا این زیر خوابیده..

 

بهم ميگه ديگه نبايد بهش فکر کنم

 

این مردک چرا حلوا پخش می کنه..

 

مگه امروز پنج شنبست آخه؟..

 

سهراب،بچه ها نگا کنین عروس و آوردن..

 

رعنا چقدر خوشگل شدی..

 

دیدین بچه ها گفتم میادش..

 

خانوما آقایون واسه عروسم دست بزنین..

 

رضا اهنگ رعنا رو بزن برقصيم

 

روز چهلم..

 

مامان؟

 

رعناچرا پس خودش نمی یاد؟ چرا عکسشو گذاشتین اون وسط..

 

مامانی؟ اخه من دلم واسش تنگ شده..

 

بچه ها می بینین چه لباس عروسی واسش خریدم

 

شده مثل این فرشته ها..

 

دستتو بده باهم برقصیم..

 

حتی تو خوابم نمیدیدم اینقدر خوشگل بشی..

 

دو سال بعد بیمارستان

 

مامانی؟ اینجا کجاست منو آوردین آخه؟

 

کی و دیدی شب عروسیش آبی بپوشه؟

 

بابا رعنا منتظره..

 

پرستار: ببین پسر خوب اینجا اتاقته.

 

حامد.رضا.علی.محمد.اینا دوستای تازتن...

 

هر وقت بخوای می تونی مامان بابا رو ببینی..

  

مهمونای محترم از خودتون پذیرایی کنین ..سهراب تو هم به جای گریه به مهمونا برس..

 

مثلا داداشمی ها..

 

پرستار:خوب دیگه بچه ها عروسی تموم شد..

 

هر کی بره رو تخت خودش بخوابه!

 

اقا سامان امشب به اندازه ی کافی با رعنا رقصیدی..

 

خسته شده خوب..

 

پرستار در حالی که لباس عروس را از سامان میگیرد اتاق را

 

ترک می کند. 

 نازيــــــــــــــــــــــــــــــلا/.


 
comment نظرات ()